یه سلام دوباره به همه ی دوستای گل

خیلی خیلی ناراحتم از این همه وقفه که افتاده توی نوشته هام،اخه ما داشتیم کار خودمون رو میکردیم و مثل یه مامان خوب پیش میرفتیم  تا اینکه وبلاگ خوبمون رو فیلتر کردن و من هم با خونه ی جدید خیلی مچ نشدم واین شد که این همه وقفه افتاد اما همه ی اینا بهونه است و من دوباره شروع میکنم دوباره دوستامو پیدا میکنم دوباره واسه ی پسرکم مینویسم.

 

تابستانی که گذشت:طبق معمول هرسال دو ماهی رو رفتیم کرج پیش خانواده و دوستامون،هم خوب بود هم اتفاقات ناراحت کننده واسه ی پسر کوچولوم پیش امد که خدا لطف و مهربونی اش رو یه بار دیگه به ما نشون داد و به خیر گذشت.

دو هفته ی اول سفرمون که حسابی علیرضا با بچه ها(بچه های خواهر وبرادرهام) ناسازگاری میکردو واقعا اذیت کرد اما کم کم با هم اخت شدن و همه اش با هم بازی میکردن و میخواستن پیش هم باشن؛ خلاصه علیرضا حسابی مستقل شده بود و منم از فرصتها نهایت استفاده رو کردم .

پسری حسابی بازی کرد حسابی پارک به قول خودش" پاک بگی" (پارک برقی) رفت،اب بازی توی استخر اب ،حموم نقاشی با گواش .... برای دستشویی رفتن حسابی اموزش دید هر سری که نانا یا علی کوچولو می خواستن برن این هم حاضر میشد که بره.         برای مسواک زدن هم حسابی پایه بود،میوه خور هم شد،حرف زدنش که ماشالله چندتا شعر حفظی هم میخونه  و یه عالمه فهمیده تر شده که باید حتما به روز کنم اطلاعات خودمو تا بتونم از پس سوالهاش بر بیام.(مثلا چند روز پیش یه دفعه ازم میپرسه مامانی خدا کوجاست؟  ومنم دهنم باز مونده بود اه ه ه )

اما اتفاق ناراحت کننده ی سفرمون مشکل غدد لنفاوی اش بود که یه شب متوجه ی تورمش شدیم با شک به اینکه اوریون باشه رفتیم دکتر و یه عالمه فکر پریشون که ما با این همه بچه که اینجا داریم همه شون مریض شن من چی کار کنم؟ خلاصه سهتا دکتر چکش کردن دو تا شون گفتن اوریون و البته هر کسی که این مریضی رو گرفته بود میگفت اوریونه و خیلی هم خفیفه و اینکه چیزی نیست و ما اینجوری بودیم و انجوری.منم کمی خیالم راحت شد اما بعد از یه هفته بهتر نشد بردمش بیمارستان اطفال کرج که واقعا افتضاح بود و دکتره تا معاینه اش کرد با وحشت به من گفت این باید بستری بشه عمل میخواد و... منم از شدت شوکه که بهم وارد شده بود نمیدونستم چی بگم و چی کنم ،یه روزی بود که همه ی خانواده قرار بود دور هم جمع شن من توی بیمارستان فقط گریه میکردم،سریع به حمید زنگ زدم و همون شب بدون هماهنگی با محل کارش بدون بلیط خودش رو رسوند ؛علیرضا هم خیلی بهونه اش رو میگرفت و بجه ام بعد از یک ماه باباش رو دید و ان هم توی چه وضعی؛ خلاصه دوشب تزریق داشت که گفتند موثر نبوده و چون جای خطرناکی است باید عمل بشه ما هم که وضعیت بیمارستان اصلا راضی نبودیم مرخصش کردیم وبیمارستان نفت تهران رفتیم و انجا مثل هتل بود  و  همه چیزش عالی بودپسر عموم و خانمش دکتر انجا بودن و همون شب زحمت کشیدن و امدن دیدنش و واقعا بهمون روحیه دادن و خیالمون رو از بابت همه چیز راحت کردن.  روز بعد عملش کردیم و از خطرات  حین عمل که گفتن بهمون دور از جون ممکنه یه طرف صورتش فلج بشه وحمید و من پشت دراتاق عمل سخترین لحظات عمرمون رو گذروندیم وقتی می خواستم بدمش به پرسنل اتاق عمل چه حالی داشتم وای ولی انها با روی باز همشون امدن استقبال علیرضا و با دستکشهاشون واسه اش بادکنک درست کردن وبردنش و من سخترین لحظه های زندگیم رو گذروندم و بعد از یک ساعت در حالی که چشماش بیش از حد ممکن طوری که قابل تشخیص نبود و پف کرده بود و اه و ناله میکرد و بی حس بود از اتاق عمل امد بیرون ما سریع رفتیم ریکاوری و پرستارها گفتن می تونی بغلش کنی و من این کارو با جون و دلم کردم و ان هم چنان چسبید بهم که انگار میگفت تنهام نذارو همه اش میگفت:از اقای دکتر میترسم؛اقای دکتر رو دوست ندارم ؛مامانی می ترسم.با چیزهای که بهش تزریق کردن تا عصری خوابید و قتی بیدار شد باباش رو می خواست و خدا رو شکر حمید تمام مدت پیشمون بود و شب گدشته رو هم همونجا روی مبلهای اورژانس خوابیده بود،کم کم سوپ بهش دادیم و گفت بستنی می خوام زنگ زدیم از دکترش پرسیدن گفتن می تونه بخوره و به پیشنهاد پرستارها بردیمش توی پارکی که توی حیاط بیمارستان بود و کم کم بهتر میشد و ما روحیه میگرفتیم.

قرار بود دو سه شب بعد از عملش بمونه بیمارستان برای" درینش" اما فرداش با بهبمود حالش گفتن می تونین ببرینش خونه ما هم که اصلا انتظارش رو نداشتیم خوشحال برگشتیم خونه و چند روزی برای استراحت نیاز داشتیم.

بچه ها که دیگه واسه اش سنگ تموم گذاشتن یه عالمه اسباب بازی واسه اش گرفتن و کلی هواش رو داشتن(این بچه هایی که با هم نمی ساختن)تمام روزهایی که خونه ی دایی امین بودیم لحاف" بی تنی"(بن تنی) علیرضا داداشی مال پسر من بود تا واسه اش یکی مثل همون خریدیم.

خلاصه تا اخرای هفته دیگه بهتر شد و  دو روزی رفتیم قزوین و بعدش هم رفتیم شمال که خیلی خوب بود و خوش گذشت رفتیم ماسوله که خونه هایی خیلی خوشکلی داشت و یه عالمه کلاه خریدیم و ترشیجات ؛یه روز هم رفتیم قلعه رود خان که با بچه واقعا سخت بود و فقط اقایون تا اون بالا تونستن برن و ما واسه خودمون یه تخت گرفتیم و چای شمالی خوردیم ،برژشتنی هم یه عالمه زیتون پروزده و روغن زیتون خریدیم و خدا رو شکر به خوبی و خوشی برگشتیم

حمید که دیگه باید برمیگشت چون بدون مرخصی امده بو ما هم باهاش بلیط گرفتیم که برگردیم امام اصلا امادگی اش رو نداشتم و با اصرار بقیه بلیطم رو کنسل کردم و موندم.علیرضا هم خیلی از رفتن باباش اذیتم نکرد و مراقبتهاش همچنان ادامه داشت تا روزی که بخیه هاش رو کشیدیم حدودا ده روز بعد از عمل ؛تمام این ده روز هر  6 ساعت یکبار باید بیدار میشدیم و بهش دارو میدادیم این پسر بد داروی من دیگه حسابی با این مسئله کنار امد و تقریبا به راحتی می خورد.هر روز خودمون پانسمانش رو عوض میکردیم تا اینکه بخیه هاش رو کشیدن و دکتر دوباره چکش کرد و گفت که تورمش تا یک ماه طبیعی است.فقط مراقبت می خواد.هر چندکه علت اصلی این مسئله معلوم نشد اما خدا را شکر به خیر گذشت.

یه خبر خوب هم بنویسم که ان هم قبولیم توی دانشگاه  بود بعد از 10 سال که از دیپلمم میگذشت ،با اینکه خیلی جدی درس نخوندم اما باورم نمی شد توی رشته ای که خیلی دوستش داشتم مجاز شدم روزانه " مترجمی زبان" هر چند که با انتخاب رشته و با محدودیتی که من داشتم هیچ جا بجز اهواز رو نمیتونستم بزنم ،در نهایت پیام نور شد اما بازم راضیم و یه جورایی برای وضعیتم با علیرضا اینطوری بهتر هم هست ،اما همون مجاز شدنه یه اعتماد به نفس خیلی خوبی بهم داد،همونطوری  که بعد از یک سال دوستام و فامیلهام که دیدنم ،بهم گفتن  جقدر خوب شدی(به خاطر وزن کم کردنم).

من میتونم ،این شعار منه که همه می تونن به هر چی به هر موقعیتی برسن فقط باید بخواهیم و در مورد خودم کمی تنبلی انرژیم رومیگیره که باید این مورد هم اصلاح بشه.

خلاصه دو ماه به همه زحمت دادیم و حسابی خوش گذروندیم و دیگه وقت برگشتن به خونه بود یه بار بدون بلیط رفتیم فرودگاه که حسابی شلوغ بود و توی لیست انتظار هم نمشد بمونیم و برگشتیم و بلیط برای چهارشنبه شب گرفتیم و به بابایی کلک زدیم که جمعه میایم ،ان هم که حسابی دلش تنگ شده بود کلی غرغر کرد که نمیشد زودتر بشه و .... روز چهازشنبه بهش گفتیم خاله که ان هم تهران بود و ساکنه اهوازه می خواد برگرده لطفا شما برو دنبالش، پروازمون یک ساعتی تاخیر داشت و حمید کارش رو زودتر تعطیل کرده بود و امده بود فرودگاه وقتی بهش گفتم پروازش تاخیر داره کلی شاکی شد، منم که نقشه ام یه کم بالا پایین شد سریع با خاله ام هماهنگ کردم و دیگه وقتی نشستیم توی هواپیما بهش زنگ زدم تا دوباره بیاد فرودگاه و گوشیم  رو خاموش کردم چون احتمال میدادم توی مدتی که توی فرودگاهه بخواد زنگ بزنه،خلاصه ما رسیدیم و حمید که همیشه اولین نفر بود اون جلو جلوها رو ندیدم یه کم نگران شدم امدم توی قسمت بار هم نبود یه عده رو دیدم که توی سالن منتظر بودن انجا بود. رفتم جلو چشمش ازروی ما رد شد اما ما رو ندید یعنی اصلا منتظر ما نبود تا صداش کردم ،شوکه شد ،اصلا نمیدونست چی کار کنه و خیلی خوشحال شد گفت اصلا فکرش رو نمیکردم و عالی بود واقعا سورپرایز شدم،جالب اینکه امروز تولدش هم بود و گفت بهترین هدیه رو بهم دادین.(ما اینیم دیگه از بچگیمون تو کار سورپرایز بودیم) تمام دلتنگی ها ی خانوادم و دوستام و شهری که دوستش دارم و سختی برگشتن به جایی که دوستش ندارم و توش تنهام ،فقط به خاطر این لحظه برام قابل هضم میشد.

کمی هم از شیرین زبونی های پسری: خدایش که خیلی شیرین و به راحتی حرف میزنه و فهم و درکش از مسائل خیلی بیشتر شده ؛سازگاریش با بچه ها که عالیه نمی گم دعوا نمکنه و پرخاشگری نداره ،اماساعتها میتونه با بچه ها بازی کنه و در نقشهای مختلف از جمله اقای دکتر، اپو پولیسه(اقا پلیسه) مامانی  یا نی نی  کوچولو فرو بره وسرگرم شه

به بچه های بزرگترش علاقه ی بیشتری داره مخصوصا که دختر هم باشن کارهاشون رو تقلید هم میکنه .با مفاهیم و تفاوتهای دخترونه ،پسرونه ،مردونه اشنا شده و لاک پسرونه میزنه" الگول "(النگو)ی پسرونه میزنه،دامن پسرونه می خوادو...

با پشتی مبلها خونه می سازه و از من وباباش می خواد زنگ  2 رو بزنیم ، تق تق بزنیم و بریم خونه اش.

عاشق ماشین و موتورشه این روزها و هر جا میخوایم بریم که پارک برقیه  ،می خواد با خودش بیاردش.

موقع خوردن غذا بسم .. میگه البته فقط رحیم اخرش رو ،با طرف مقابلش با لفظ شما صحبت میکنه ،شکر میگه بعد از اب و غذاش و به میزبان میگه دست شما درد نکنه.

تا عصبانیم میکنه میگه دوسم نداری؟ یه وقتهایی هم خودش می گه که دوست ندارم.چنان لبهاش هم غنچه میکنه و تا چند ثانیه همونجوری میمونه مه دوست دارم بخورمش.شیرین رو.

تازگی ها یاد گرفته که اگه کار خوب کنه خدا دوستش داره و اگه کار بد کنه شیطون رو خوشحال کرده.

کاملا از پوشک نگرفتمش اما این پروژه به خوبی پیش میره و فکر نکنم کار سختی باشه.

خلاصه این بود چکیده ای از تابستونمون ؛قول میدم مامان خوبی باشم همیشه به موقع بنویسم.بای

              9-7-90 سومین پاییز پسرم