بلاخره فرصتی دست داد تا ازاین روزها بنویسم.از این روزها که حسابی وقت کم میارم و هیچ کار مفیدی هم نمیکنم.از این روزها که پسری لحظه به لحظه اش حرفای جدید کارهای جدید و شیرین کاریه.

با یه خبر خوب شروع میکنم :گل پسر عزیزم یک مرحله ی استقلال رو پشت سر گذاشت و به مدت یک هفته است که پاکه پاکه و دیگه شی شی(شیر)نمیخوره.واقعا برام سخت بود از لحاظ ذهنی بااین قضیه مشکل داشتم ,از لحاظ احساسی هم دیگه بدتر(همه اش عذاب وجدان داشتم )اما احساسم میگفت که دیگه بسه و بیشتر از این بی فایده است.خدا رو صد هزار مرتبه شکر اونقدر که فکر می کردم اذیت شه ؛نشد و به راحتی این مرحله هم گذشت.

حالا بگم از شیرین کاری هاش و شیرین زبونی هاش:

پسرم یه سلام خیلی خوشکل و کش دار و خوردنی میگه : ل لااااااااام.

خیلی مودبه و وقتی کسی بهش چیزی میده با خواهش مامانش میگه :منون ,میسی

دارم ارایش میکنم ،وایساده نگاهم میکنه و میگه برس رژگونه رو میخواد میگم نه مامانی این مال خانماست.این تقاضا واسه چیزهای دیگه هم تکرار میشه و همین جواب شنیده میشه.روزبعد که آرایش مکنم میاد پیشم و میگه "خانما "میخوام.(علیرضا به میخوام و نمیخوام یه چیز میگه ماخام و ما از لحنش می فهمیم که کدومش اره است و کدوم نه)

یه کتاب براش از کتابخونه ای که عضوه (به عنوان کوچکترین عضو)روی جلدش یه خانم یه آقا یه توپ و...بود از همین کتاب بافرق خانم و آقا اشنا شد(هر چند که هر جا توپ یا یه چیز گرد ببینه فقطط چشمش دنبال همونه و عاشق توپه)حالا وقتی درخواست اون کتاب رو میده می گه:" خانم ماخوام"

عاشق کتابهای عمو پورنگه و  هر صفحه رو  توی یک کلمه  تعریف میکنه.

خیلی دل نازکه وقتی چیزی از دستم میگیره مثلا کتابم رو من الکی گریه میکنم ،ثانیه ای نگذشته میگه :بیا بیا.        - بدو بدو - بلیم بلیم-بوخور بوخور چیزهای اند که زیاد تکرار میکنه.والبته وقتی شاکی باشه از کسی میگه:بولو خودت (بروخودت)

به پارمیدا (دختر عموش) که این روزها با هم خوبن میگه :پادادا و به امیر علی که با هم اصلا خوب نیستن میگه :امیله

به تخم مرغ میگه :موکوکو         به چسب میگه چب    به کارتون میگه کارتی

به خرگوش میگه :شرگو  با گوشی موبایل فیگور عکاسی میگیره و میگه اک اک(عکس)

به نقاشی هم خیلی علاقه داره و طرحهایی با پاستیل رو دیوارهامون زده تاریخی و موندنی به نقاشی هم میگه: نگ گه .گاهی براش کاغذ میچسبونم رو دیوار تا نقاشی کنه.بومش رو هم چسبوندیم توی پذیراییمون

کارهای جدید این روزهاش قایم موشکه چشم میذاره و میشماره ,قایم میشه همین دیشب با بابایی سه تایی کلی توی خونه بازی کردیم.دنبال بازی رو هم که از قدیما دوست داشته و حالا دور ناهار خوری میچرخیم و میچرخیم و گاهی من خارج میشم از بازی و ان هنوز داره میچرخه.با یه چادر یه مرز میسازم پشت ناهار خوری و مکعبهای پارچه ای اش رو میارم بهم پرت میکنم اسم این مکعبها اگه بخواین تهیه کنین "پرت "هست ،چادر هم که چادووره .دو دو چی چی و الیسا الیسا و کدو کدو و توپ بازی از بازیهایی اند که بلده پسرم

یه بار هم تنبیهش کردم شدید (خواهش میکنم سرزنشم نکنید)کنار دیوار وایسانوندمش و دسته ی پلاستیکی یکی از اسباب بازیهاش به سمتش گرفتم و میگفتم دستها بالا بعدش پاها بالا و کلی می خنده .بعد از ان؛ این منم که تنبیه میشم و میبرتم کنار دیوار.

خلاصه هر چی بگم از این پسر بازم کمه .یکی یه دونه ی نازم به  خاطر وجود نازنینت هزاران بار خدا رو شکر میکنم و ازت ممنونم که توی مسائلی که برام سخت بودن تو بهم سخت نگرفتی امیدوارم زندگی هم بهت سخت نگیره  یگانه ی نازنینم.

                             در آستانه ورود به 27 سالگی مامان