وروجک  خونه ی ما سرعت شیرین کاری هاش خیلی بیشتر از نوشتن و به خاطر سپردن ما شده که با تمام تلاشم هم کم میارم اما باز تا جایی که بتونم مینویسم تا همیشگی شه و از دوباره خوندنشون لذت ببریم.

پسری توی دوسال و چهار ماهگی ،پوشک رو کنار گذاشت و به راحتی با این مسئله کنار امد .برای بیرون رفتن هم دیگه پوشک نمیشه و فقط گاهـــــــــــــــی اشتباهی پیش میاد و...

یه سری برای چک اپ دندوناش بردیمش دندون پزشک اطفال و گفتن بعد از سه سالگی باید بیاد برای فلوراید تراپی و توصیه ی شدید کردن برای مسواک زدن با خمیر دندون که ما هنوز شروع نکرده بودیم ،علیرضا با خمیردندون کنار نمیاد و چند شبه که با گریه باید مسواک بزنه اما با این وجود مسواک رو هنوز دوست داره و خودش با علاقه هر شب میره سراغش و یه لیوان براش گذاشتم و بهش یاد دادم قور قور کنه (اب بچرخونه توی دهنش و بریزه بیرون)و از این مرحلش خوشش میاد و بعد از مسواک زدن میگه دندونام تمیز شدن ،دیگه خراب نمیشن.

هر روز صبح و گاهی عصر که از خواب بیدار میشه با گریه که " بابام کوجاست؟" (فکر میکنم دو ماهی که کرج بودیم ودور از باباش بود یه جورایی تاثیر عمیقی توی ذهنش گذاشته و ترس اینکه باباش رو مدت زیادی نبینه؟؟؟)و توضیحاتم زیاد موثر نیست و میگه :"من می خوام برم سر کار ،پول پیدا کنم"(حرفهایی که بهش میگیم بابا رفته سرکار برامون پول بیاره) و باید ترفندهای مختلفی به کارببریم تا یادش بره باید مامان دربستی بشم و تموم کارهام رو بزارم کنار و با یه عالمه حوصله  و مهربونی وکلک برم جلو تا شازده حاضر شن به دستشویی برن ،صورتی بشورن ،بفرمایند سر صبحانه ی تزیین شده با کیک تولد(روی کیک فنجونی صبحانه اش خامه عسلی میزنم و یه شمع کوچولو میذارم و میارم تا فوت کنه و تولدش بشه)،یا (با تخم مرغ صبحانه اش براش جوجه و چیزهای مختلف درست میکنم که خوشش میاد) واون همه بد اخلاقی جاش رو میده به ذوق و خنده وبا تمام علاقه میری سراغ یاد گرفتن چیزهایی کوچولویی که کوچولوت رو سر ذوق بیاره و کیف کنی .

با مفهوم دخترونه پسرونه و مردونه اشنا شده و همه چی رو به این سه مورد تقسیم میکنه من هر چی می خوام میگه دخترونه اش رو می خوای؟ و خودش هر چی که دخترونه است و میخواد میگه پسرونه اش رو میخوام مثلا لاک پسرونه  ،دامن پسرونه ،رژ لب پسرونه و...    وبا دقتی که به رفتارش کردم رنگهای قرمز و صورتی از نظرش دخترونه اند و سبز و ابی پسرونه،یک بار که با هزارپاش داشت بازی میکرد  و مثلا ماشینش بود به من هم میگفت سوار شو منم همینطوری نشستم و گفت نه مامان این دخترونه است و یکی از حروفی که روی هزارپاش بود و صورتی بود رو نشون میداد.

در مورد رنگها تقریبا بلده و یه وقتی که با چیز جدیدی روبه رو میشه که اصلا درباره اش چیزی نمیدونه حتی اسمش رو وسعی می کنه به ما نشونش بده میگه اونو میگم  اون آبیه رو میگم و اینجاست که همه ی" ناشناخته ها" آبی میشن مثلا" ویلچر" وهمینو گفت  وقتی اولین بار توی بیمارستان دید خیلی هم خوشش امد و می خواست تستش کنه.

یکی از کارهای مورد علاقه اش که خیلی سرگرمش میکنه اینه که بریم توی اتاقش و بازی کنیم  و گاهی که خیلی حوصله اش سر رفته میاد میگه بریم اتاقم بازی کنیم (و حالتش مثل کسیه که انگار یه فکر بکر به ذهنش رسیده)خیلی توی نقشها فرو میره و یکی از بازی های این روزهامون "مامان بازیه"بهم میگه" مثلا من مامانت بودم"با یه حالت خواهش گونه ای هم میگه  که  مثلا چقدر این نقش براش مهمه و شروع میکنه به  بازی و من "الیسا(علیرضا) میشم و اگه ان روز مامان خوبی بودم که او هم با من مهربونه و اگه یه کمی عصبی بودم و دقیقا رفتارم رو بهم نشون میده و من رو از خودم شرمنده میکنه ،گاهی هم نقش بابا حمیده و اغلب پشت فرمون و اگه یه وقتی "تفافت"(تصادف)کنه و من "خانم پلیس" برم سر صحنه ی تصادف و مدارکش رو بگیرم و اسمش رو ازش بپرسم ؛میگه :بابا حمید    فامیلش هم" بلالی".گاهی میگه خاله الهام بشو من علی کوچولو در واقع من باز مامانش میشم(علی پسر خواهرمه)و توی بازی باز به من میگه خاله الهام.

برای ترس زیادی که از دکتر داره ،دکتر بازی هم میکنیم و کارهای که دکترها می خوان رو باهاش تمرین میکنم مثل معاینه چشم ،گوش، دهان ویه  ااای  گنده هم میگه بهم اما متاسفانه پیش دکترها ترس بهش غالب میشه و فقط جیغ و گریه

شبها که میخواهیم بخوابیم و چراغهارو خاموش کنیم یه مقداری میترسه و گریه میکنه بهش میگم از چی میترسی مامانی میگه از "چیلاگها" چراغها و انقدر با نمک میگه که دوست دارم بخورمش و یه سری هم میخواست بره توی اتاقش و تاریک بود و من حواسم نبود امد و میگفت "نیتونم"گفتم چرا ؟گفت میترسم گفتم از چی گفت از "چیلاگها از تاریکها"

آقای قند عسل دیشب وقتی تو دفتر بابا حمید بودیم یک عدد پیچ قورت دادن درست جلوی چشم خودم وقتی پیچها روتوی دستش دیدم سریع دست کردم توی دهنش چون مشکوک میزد و پیچ رو حس کردم فوق العاده ترسیدم و تا سرم رو بلند کردم که به حمید بگم وروجک قضیه رو گرفت و قورتش داد درست در کسری از ثانیه و به راحتی آب خوردن و دیگه کار ما درامد و با چندتا دکتر تماس گرفتم و طبق معمول هر کدوم یه چیزی میگفتن اما ما تصمیم گرفتیم ببریمش بیمارستان چک بشه خیالمون راحت شه و توی اورژانس به تور یک دکتر فوق العاده خوردیم با صبر و حوصله علیرضا رو خوابوند روی تخت او هم شروع کرد به بیقراری و جیغ ،دکتر به ما گفت باهاش حرف نزنید و بگذار توجه اش به من باشه و با مهربونی دستاش رو برد بالا و گفت ببین من هیجی ندارم میخوام فقط معاینه ات کنم و علیرضا اروم شد تقریبا فقط چند دقیقه گریه اش رو این دکتر مهربون تحمل کرد و تونست ارتباط برقرار  کنه کاری که متاسفانه دکترهای دیگه اصلا نمیکنن چه بسا ترس بچه میریخت خیلی پیش تر از اینها،خلاصه بعد از معاینه و عکسی که با هزارتا ترفند گرفته شد ،دکتر 72 ساعت توجه کامل رو ازمون خواست و حساسیت به تب و دل درد و گفت چون ریز بود احتمالا به راحتی دفع میشه حتی اگه 5 یا 6 سانت هم باشه بازم جای نگرانی نیست فقط باید حواستون به دفعش باشه و این یعنی...

بله دیگه این هم از ان داستانهایی میشه که در اینده برای نوه هامون می تونیم تعریف کنیم و بگیم این موهای سفید یه دونه اش هم مال اون شبه و واقعا وحشت کرده بودم از اینکه باز مجبور شم توی بیمارستان بمونم و سر درد شدید گرفتم از استرس چون واقعا نمی دونستم چی پیش میاد دو دفعه ی قبلی با ارامش رفتیم و با ناباوری نگهمون داشتن واقعا دیگه از بیمارستان رفتن میترسم.

اون شب خدا رو شکر به خیر گذشت اما علیرضا فرداش تب کرد و دوباره استرس. باز رفتیم بیمارستان و باز عکس خدا رو شکر تبش مال موردی که به پیچ مربوط بشه نبود و علتش از سرما خوردگی بود بازم جای شکرش باقی بود و البته نکته اینکه توی عکس دوم هم اثری از پیچ ملاحظه نشدو این یعنی شئ مذکور پیچ نبوده و پدر ومادر محترم سر کار بوده ایم.